|
میگم تا چشت در آد نتایج نظرسنجی ها در قسمت شناسنامه
| ||||||
|
سلام دوستان به مناسبت بهار (الکی) :)
قطار زندگی با سرعت و نظم بی نظیرش ما رو سمت آینده میبره . و این ما هستیم که باید ایستگاه هدفمون رو مشخص کنیم و هماهنگ با قطار زندگی کمال رو تو زندگیمون رقم بزنیم . همه ی ما تو زندگیمون به ایستگاه آخر اهدافمون رسیدیم . اما سوال اینجاست مقصد بعدی کجاست ؟ [ جمعه 26 اسفند ماه سال 1390 ] [ 00:22 ] [ محمد ]
سلام دوستان دوران دانشجویی و خاطرات زیبا و گاها عجیبش به گفته ی خیلی ها بهترین دورانِ زندگی هر کسی است . مخصوصا اگه دانشجوی یه شهر دیگه باشی که عالی میشه . دورانی توام با خاطراتی از اشکها و لبخند ها وخوشی ها و صد البته سختیهای فراوان . امشب قصد دارم یکی از به یاد ماندنی ترین کارهایی رو که انجام دادیمو براتون تعریف کنم . . . فیلمسازی ساعت ۳ نصف شب اونم شب امتحان معادلات دیفرانسیل قضیه برمیگرده به دو سال و نیم پیش . من و مهدی و مهران و هژیر به اتفاق همسایه های گرامی یعنی امیر و مهرداد و شاهرخ مشغول خوندن معادلات بودیم . بچه ها مشغول بحث و حل تمرین بودن و تنها کلمه ای که به گوش میرسید نام برادر لاپلاس بود . از صبح مشغول بر پا داری مراسم شب امتحان بودیم و یک لحظه از جزوه و کتاب مگر در مواقع ضروری جدا نمیشدیم . این روند باعث شد تا نیمه های شب دیگه نتونیم حتی یه خط از درس رو بخونیم . هر کدوم از بچه ها یه گوشه افتادن و مشغول تماشای در و دیوار شدن . تا اینکه یادم نمیاد کی بود که تز داد واسه هم دیگه سیبیل بکشیم و خودمون رو شبیه لاتون قدیم کنیم . بقیه هم از خدا خواسته قبول کردن . مهران و شاهرخ مشغول گریم بچه ها شدن که الحق خیلی خوب از آب در اومد . یه چندتایی هم عکس گرفتیم و یه فیلم آب دوغ خیاری هم ساختیم که من نقش طیب رو توش ایفا کردم . به خودمون اومدیم ساعت ۷ صبح بود و باید آماده میشدیم برای رفتن به دانشگاه . اون فیلم رو هنوز داریم و هر از گاهی نگاهش میکنیم و از ته دل به خودمون میخندیم .
عکس ها و فیلم ها و خاطراتی که از ماجراهامون داشتیم منو دائما تحریک به نگارش اونها میکنه . شاید در آینده چندتای دیگه از اونارو نوشتم .
فردا مراسم عقد کنون الگوی من یعنی پسر عمه ی عزیزمه . کسی که نکات زیادی رو ازش یاد گرفتم , که یکیش , داشتن یه وبلاگ بود . آرزوی سلامتی و خوشبختی برای ایشون و عروس خانم دارم . ساعت ۳:۳۰ شب یا بهتر بگم صبحه . خیلی خوابم میاد . به خاطر همین جمله بندیم تو متن اونطور که باید خوب از آب در نیومد که از این بابت پوزش می طلبم . [ پنجشنبه 20 بهمن ماه سال 1390 ] [ 03:30 ] [ محمد ]
درسته که یه وقتایی لازم میدونی یه حرفایی رو بگی ولی لزومی نداره که اون حرف حتما شنیده شه . بعضی وقتا هم یه حرفایی رو دوست نداری بگی ولی باور داشته باش که اون حرفا باید شنیده شه . گاهی وقتا باید بعضی اشتباهاتی که مرتکب شدی رو برای خودت نگه داری و اونارو بازگو نکنی و در عوض سعی در جبران اون داشته باشی . شاید طرف مقابلت اینجوری راحتتر باشه . [ یکشنبه 16 بهمن ماه سال 1390 ] [ 12:35 ] [ محمد ]
سلام دوستان در راستای به قلم در آوردن برخی علایق و سلایقم امروز قصد دارم تا از فیلمی بنویسم که تا امروز بعد از چند بار دیدن , هنوز برام تازگی داره . فیلم عشق سگی (amores perros) نوشته ی گیلرمو آریاگا و با کارگردانی ایناریتو و بازی فوق العاده ی گائل گارسیا برنال و امیلیو اِچِوریا ساخته ی سینمای مکزیک بدون شک بهترین فیلمی است که تا به امروز دیدم . کارگردانی خاص و فیلم برداری به روی دست که از ابتکارات ایناریتو است زیباییِ دو چندانی به این شاهکار داده است . وقوع یک تصادف و درگیر شدن 3 نفر با این حادثه , 3 اپیزود را در این فیلم خلق میکند که آغاز و پایانی پر معنی و عمق دار را در طول فیلم ایجاد میکند . از نظر من جالب ترین شخصیت این داستان را اچِوِریا در نقش پیرمردی کولی و دوره گرد اجرا میکند . برخورد مردی خشن و آدمکش با مسائل عاطفی و خانوادگی , نقش بسیار سختی بود که الچیوو آنرا به بهترین شکل ممکن بازی کرد . پیشنهاد میکنم این فیلم رو از دست ندید . علاوه بر این فیلم , بابِل رو هم که ساخته ی همین کارگردان یعنی ایناریتو است نیز بهتون توصیه میکنم .
سلام دوستان انیمیشن از اون دسته چیزایه که برای قشر خردسال و کودک ساخته میشه ولی استفاده ی بهتر رو بزرگترا میکنن . یکی از بهترین تفریحات من و مهدی و مهران , تهیه ی انیمیشن های روز و تماشای اونهاست . آخرین انیمیشنی که دیدیم مربوط میشد به آفتاب پرستی به نام رنگو (rango) که داخل آکواریوم زندگی میکرد و طی یک سری ماجرا سر از شهری به نام خشک آباد در میاره و درگیر سوالی میشه که در طول فیلم بارها از خودش میپرسه . من کی ام ؟ و در جواب به خودش این رو میگه که : من هر کسی میتونم باشم . اگه اهل انیمیشن هستید حتما رنگو رو ببینید .
[ شنبه 19 آذر ماه سال 1390 ] [ 22:53 ] [ محمد ]
آیا تا به حال اینگونه به این ماجرا پرداخته اید که , پیروزیِ ما یعنی شکستِ فرد یا افرادِ دیگر . می توان اینگونه برداشت کرد که تمام موفقیت های ما برابر است با نافرجامی شخصی دیگر در دستیابی به هدف و یا اهدافش .
تو محرم چنتا چیز بالا میره . یه سری دست واسه سینه زدن یه سری هم زنجیر برای زنجیر زدن و اما نکته ی جالب یه سری چیزای دیگه هم میره بالا یه سری مو برای مخ زدن یه سری هم مانتو برای شماره گرفتن و البته در مرحله ی بعدی صدای سیستم ماشین واسه کلاس گذاشتن و دو هزار البته باز هم مخ زدن چشت درآد نکن اینکارو [ دوشنبه 7 آذر ماه سال 1390 ] [ 22:19 ] [ محمد ]
|
||||||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||||||